تفریحی ، سرگرمی ، سلامت ، روانشناسی ، دانلود آهنگ ، دانستی ها
حکایت
جمعه 04 مهر 1399 ساعت 16:03 | بازدید : 1074 | نویسنده : jfun | ( نظرات 0 )

مي گويند: مرد نابينايي روي پله هاي ساختماني نشسته بود و کنار پايش کلاه و تابلويي قرار داشت که روي آن نوشته شده بود:((من کور هستم لطفاً کمکم کنيد.))

روزنامه نگار خلاقي از کنار مرد مي گذشت.نگاهي به کلاه انداخت.فقط چند سکه داخل آن بود.سکه اي داخل کلاه گذاشت و بدون اين که از مرد کور اجازه بگيرد،تابلوي او را برگرداند،جمله ي ديگري را روي آن نوشت،تابلو را کنار پاي مرد گذاشت و آن جا را ترک کرد.

 عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کوراز صداي قدم هاي روزنامه نگار، او را شناخت و گفت،اگر همان کسي هستي که جمله ي روي تابلو را عوض کردي،بگو روي آن چه نوشته اي؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاصي نيست،فقط جمله ي شما را به بيان ديگري نوشتم.

 مرد کور هيچ وقت ندانست او چه نوشته بود،ولي روي تابلو خوانده مي شد : (( امروز بهار است،ولي من نمي توانم آن را ببينم.))

 وقتي نمي توانيد کارتان را پيش ببريد،راهبرد خود را تغيبر دهيد.باور داشته باشيد،هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
نویسندگان
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1157
:: کل نظرات : 0

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 4
:: تعداد اعضا : 3

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 14
:: باردید دیروز : 165
:: بازدید هفته : 1410
:: بازدید ماه : 2623
:: بازدید سال : 4334
:: بازدید کلی : 4334

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید